یک رویای زیبا برای بودن با کسی که بودنش بزرگترین آرزوست
درست اوج بی حرکتی ثانیه هاست. شاید لرزه بر اندام ساعتها نیز افتاده است. روزها و هفته ها و ماهها و...
یک شاخه گل سرخ تنها چیزی است که همدم انتظارم می شود.
نگاه های مبهم به ساعتی که دیگر دوست ندارد حرکت کند و من می خواهم که سرعتش زیاد شود ...
احساس می کنم رویایی است و هرآن پایان دارد. شاید این بار نیز صدای مادر و یا ترس از دروغ بودن بتواند رویا را پاره کند اما ...
۵۹۹ روز انتظار. زیباتر از همیشه بود. یک ساعت انتظار پایان یک عمر دلتنگی. گرمای دستانش التهاب چشمهایش و سکوت لبهایش. همه و همه فریاد می زد دوستت دارم. دوستت دارم دوستت دارم...
به راستی پایان ماجرا بود پایان دوری ها؟ باورش سخت و هضمش دشوارتر...
۶۰۲ مین روز با صدایش بیدار شدن برای اولین بار. لذت بخش تر از هر صبح بود. فاصله ها به اندازه چند متر بود. انگار دیوار بین دوپنجره فرو ریخته بود اما ...
باورش سخت بود. سخت...
و باور جدایی سخت تر...
نگاهای مبهم به ساعتی که دیگر دوست نداشتم حرکت کند و خودش می خواست سرعتش زیاد باشد...
لبخندی تلخ. نگاهی گیج آغوشی گرم صدای مهربان
یک دوستت دارم و ...
پایان رویای با تو بودن...
آنجا که تنها فاصله ها به اندازه یک دست است گفتن دوستت دارم دشوار تر است. ایکاش آسان می گفتیم تا باردیگر با دیگران متفاوت باشیم...
دوستت دارم...
ــــــــــــــــــــــــــــــ
و باز هم به فریادم رسید آن دیار اسرار آمیز...
همیشه یه آهنگ شهرایار قنبری ذهن من رو به خودش مشغول می کرد. همیشه به این فکر می کردم که ... نمی دونم چرا ولی همیشه دلم می خواست این آهنگ رو وقتی گوش می دم به خودم مربوط بشه. شاید بهتر باشه بگم همیشه یه رویا بود که آهنگ رضا صادقی رو وقتی گوش بدم که واقعا لحظه دیدار نزدیک باشه.
می تونم به جرات بگم برای اولین بار تو زندگیم نمی تونم احساسم رو با جمله ها بیان کنم همیشه وقتی نمی تونستم چیزی رو بیان کنم اون رو می نوشتم. اما این بار حتی نوشتن هم برام غیر ممکن شده شاید چون می ترسم اون چیزی که هست رو نتونم خوب به تصویر بکشم. شاید بهتر باشه سکوت کنم...
فردا می رم پیشش پس فردا همین موقع دیدمش برای اولین بار. شما بودین چه احساسی داشتین؟؟؟؟؟؟ بعد از ۵۹۹ روز...
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
وای آبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اولین بار اولین یار
اولین دلدر دیدار
اولین تب اولین شب
...
زنگ آخر زنگ غیبت
وقت خوب سینما بود
زنگ نور و زنگ سایه
امتحان بوسه ها بود
اولین بار اولین بار
آخرین فرصت ما بود(هرچند هرکی ندونه خودم و خودت می دونیم که آخرین فرصت نیست)
بهترین جای ترانه
بهترین جای صدا بود
اولین بار اولین بار
کشف طعم بوسه تو
مثل کشف یخ و آتش
کشف بی مرگی و ایثار
کشف گستاخی آرش
اولین دروغ ساده
اولین شک بی اراده
وحشت سر رفتن از عشق
گریه های سر نداده
اولین بار اولین یار
اولین نامه کوتاه
در شبی ساکت و سیاه
خطی از دلواپسی ها
از من و تو تا خود ما
اولین بغض حسادت
کنج دنج شب عادت
بستری از درد و از یاد
تا ضیافت تا عیادت
اولین بار اولین یار
اولین بار اولین بار
اولین بار اولین بار ....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه ها واسمون دعا کنین. از اونجا و با خودش دوباره آپ می کنم. مثل همیشه خدا جون بابت همه چیز ممنون. این بار واقعا نمی دونم چطوری محبتت رو جبران کنم...
فرصت نشد که از عشق با هم سخن بگوییم
فرصت نشد که راهی تا ما شدن بجوییم
در این زمانه غم ناکرده جرم اسیریم
بی آنکه خود بخواهیم در بند و ناگزیریم
ای خوب خسته ی من چله نشسته ی من
ای شعله ی امید بغض شکسته ی من
فرصت همیشه کم بود برای با تو بودن
ای عاشق رهایی ای تا همیشه با من
گفتی که زنده بودن مفهوم زندگی نیست
خاموشی من و تو معنای بندگی نیست
گفتی که عشق علاجه درد زمانه ماست
میلادی عاشقانه شعر شبانه ماست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو ستاره غریبی تو شکوه باور من
شب عاشقیست یارا بنشین برابر من
تو چه کرده ای که با تو شده عشق تار و پودم
تو چه کرده ای که عمریست پی تو در سجودم
تو چه کرده ای که عمریست ز پیت دویده ام من
به خدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرو ای دوست مرو ای دوست مرو از دست من ای یار
که منم زنده به بوی تو به فال روی تو
مرو ای دوست مرو ای دوست بنشین با من و عشق
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته ی من
تو که خاموشی بی تو تا صحر چه کنم با غم تو؟
مرو ای دوست مرو ای دوست مرو از دست من ای یار....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دل سپردم به ترانه بی تو دلگیرم و تنهام
آخرین شعر سکوتم موندگار روی لبهام
تو می خواستی حتی یک بار برسم به آرزوهام
نمی دونی اما هر شب پر غصه است همه اشکام
کاش می شد قبل رفتن بر می گشتی و می دیدی
آخرین بوسه عشق رو از لبهای من می چیدی
حالا من تنها نشستم سرد سرد از خاطراتم
یادمه بهم می گفتی هرجا تو بری باهاتم
تو حریم این ترانه اسم تو بغض صدامه
این روزا اگر چه نیستی جای تو روی چشامه
یادمه هر وقت که نیستی هیچکی حرفامو نفهمید
مثل بارون گریه کردم کسی اشکامو نمی دید
می دونم یه روز می شینیم دستای همو می گیریم
خیره تو چشمای هم بوسه عشق و می گیریم
تا اون روزی که دستات توی دستام آروم بگیره
این دل من بیقراره نمی تونه آروم بگیره
((منتظر ترین دوستدارت))
بچه ها نیلوی گلم که همیشه و همیشه با کامنت گذاشتن تو وبلاگ خودش مخالفت می کرد. حالا توی روزهایی که بیشتر از همیشه جای خالی اش رو حس می کردم به کمکم اومد و این بار توی وبلاگ هم کامنت گذاشت. تا باز هم نشون بده که همیشه کنار من هست. واسه اونایی که می گفتند نیلوی تو یه موجود خیالیه و فقط توی رویاهات هست این می تونه یه مدرک قشنگ باشه. در هر صورت از نیلوی قشنگم و از همه شماها یه دنیا ممنون. شاید اگه می دونست اینقدر من رو با یه کامنت خوشحال می کنه خیلی زودتر از اینا این کار رو می کرد. اما اینجا و در حضور همتون می گم این کار به ظاهر کوچیکش واسم یه دنیا ارزش داشت. باز هم مثل همیشه تو سخت ترین روزها بهم نیرو داد. اونایی که ندیدند کامنتش رو حالا بخونن:
| نويسنده: نیلوفر | دوشنبه 2 آبان1384 ساعت: 0:13 |
| تردید سایه هایش را می گستراند...دوری ها به خیال خام خود پیام آور جدایی می شوند...فاصله ها زمان وصال را می بلعند...و آدم ها عاشقی مان را اشتباه می دانند...بی خبر از آن که همه این ها گذراست و همه اثبات این عشق در با هم بودنمان خلاصه شده است... رهای من روزی در کنار مرداب پیر شاهد رهایی نیلوفران خواهیم بود...تا آن روز عاشقانه با تو خواهم ماند... | |
بچه ها راستی. ظاهرا همه چیز داره درست می شه. انگار این بار دیگه همه چیز دست به دست هم داده تا ما همدیگر رو ببینیم. واسمون دعا کنین تا همه چیز مساعد پیش بره...
تو ای همصدا
ای تنها دلیل بودنم
به تمامی درک می کنم تاریکی و سنگینی سایه هایی که تو را در خود غرق می کنند.
وقتی نمی بینی چشمامو وقتی به عشق تو می لرزن. برای نبودت. برای خوب بودنت.
به تمامی درک می کنم ...
وقتی نمی بینی اشکامو وقتی به عشق تو می ریزن. برای مهربونیت. برای زیبا بودنت.
به تمامی درک می کنم ...
وقتی صدای تپش قلبی رو که فقط برای تو و به امید تو می تپه ...
به تمامی درک می کنم که نمی توانی باور کنی این همه عشق را چون نمی بینی چون مانندش را ندیدی و نخواهی دید.
به تو و به همه ناباوران ثابت خواهم کرد که پاکتر از عشق من و تو هرگز چیزی نخواهد بود. هیچ چیز. هیچ ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدایا خودت خوب می دونی تو این شبها چقدر بهت نیاز دارم. پس من رو تنها نذار و بهم این نیرو رو بده که همه چیز رو براش قابل باور کنم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگه پیشت بودم هیچ وقت شک نمی کردی. چون ...
دوست دارم و می دونم دوستم داری و این برام یه دنیا ارزش داره حتی بیشتر از زندگی...
چه تلخ است لحظات بی تو بودن
چه سخت است تحمل نبود مهربانی هایت
چه غم انگیز است جمعه های بارانی وقتی تنها چترم که تو هستی روی سرم نیست
چه تلخ است شبهای به اجبار سکوت کردن. به اجبار ...
چه تلخ است که باشی اما بی من...
و شیرین است .
شیرین تر از عسل
امید به روزی که تو هستی
که تو بر می گردی. روزی که انتظار برای شنیدن صدای زیبایت به پایان می رسد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیشب سخت تر از تمام روزهای بی تو بودن گذشت.
دیگر حتی صدایت را نیز بر من حرام می کنند؟؟؟
دیشب حتی آسمان نیز برای دل تنگ ما تا صبح اشک ریخت.
دیشب حال ابرها هم گرفته بود اما اشک آنها تنها کمک کرد تا صدای گریه ام به گوش دیوار هم نرسد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره...
يه شب پشت نقاب سرد اشكها نگاهم به نگاهي افتاد كه عجولانه از من پرسيد:
اشك ريختن براي چي؟
گفتم: براي ما
گفت: تو و ؟؟؟
گفتم تو و ؟؟؟ نداره. براي ما
گفت: پس چرا تنهايي؟
گفتم: تنها نيستم. ما هر دوتامون اينجاييم
گفت: من چرا فقط تو رو مي بينم؟
گفتم:
تو اگه عمر مرا از پس اين چهره ببيني
من دگر چيزي ندارم؟
تو نبايد بتواني كه ببيني همه عمر مرا
من كه تقصيري ندارم
تو اگر شنيده باشي داستان غم ما را
من كه آوايي ندارم
تو همه عمر بگشتي جز سوال چيز نديدي
من براي تو كه پاسخي ندام
تو بيا عاشق بشو تا كه اين ما را ببيني
من بجز اين واست هيچ راهي ندارم .
((منتظر ترين دوستدارت))
می خواهم برایت نامه ای بنویسم نیلو
حالم خوب است.
باز هم تنهایم. باز هم بعد از روزها و ماهها آن دوست سمج همیشگی که تو شرش را کم کرده بودی آمده است مهمانی. کاش بودی و می گفتی با او چکار کنم. می دانی نیلو دلم نمی آید بیرونش کنم. از تو یاد گرفتم که در خونه همیشه به روی همه باز باشه.
اما از این می ترسم که خودت خوب می دونی این مهمان به این سادگی ها از این خانه بیرون نمی رود. صدای غم انگیز ویلون صدای آهنگ مهمانیمان است. جشنی که مهمانانش خاطرات باتو بودن هستند. جشنی که همه به صرف اشک و غم و غصه دعوت شده اند. جشنی که رقص تانگو در آن با سایه هاست. جشنی که ساعت آغازش بی تو بودن است و ساعت پایانش حقیقی شدن رویای با تو بودن. جشنی که ممکن است یک عمر طول بکشد.
می دانی حسنش چیست نیلو؟
حسنش این است که همه مهمانها در این مدت طولانی همه چیز را می خورند و دیگر غم و غصه ای برای روزهای بعد از پایان جشن نیست...
دوباره می نویسم نیلو.
حالم خوب است.
اما
تو باور نکن ...
نیستی تا دلتنگی هایم را با تو قسمت کنم
دیگر همسفر لحظه لحظه های ظهرهای کسل کننده ام
تنها یاد تو و رویای با تو بودن است
همسفر شادیها و غمهای شبانه ام
با تو بودن را حتی برای ثانیه ای در طول شب
حتی برای لحظه ای در طول سال دوست دارم
که تو همواره با منی
پیوسته با من
در کنارم
زیر همین آسمان
در همین اتاق کوچک
((نبودنت را از نزدیکترین فاصله. از قلبم احساس می کنم ...))
که همواره در قلب منی
چه با من باشی و چه بی من...
((منتظر ترین دوست دارت))
باز هم باران
آن دیر آشنای دوست داشتنی
تنها مخفی کننده اشکهایم از دید دیگران
آن محبوب همه عاشقها
باز هم باران
آنکه تو دوستش داری
آن یادآور روزهای آشناییمان
زمستان بود
سرما بود
باران بود
باز هم باران
باز هم جای پاهایم روی آسفالت خیس
بازهم تنهاست
بازهم رد پای تو را کم دارد
باز هم باران
دیگر حتی باران هم نمی تواند اشکهایم را بشوید
تا کسی نبیند
چون دیگر نیستی تا لحظه لحظه با تو باشم
باز هم باران
باز هم شب
باز هم تنهایی
باز هم قدم زدن زیر باران که تو دوستش داری
باز هم ...
و باز هم اشک ...
((منتظر ترین دوست دارت))
دلم براي گسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و دستهاي سپيدش را به بادها ميداد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي نيلگون ميدوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچون كودك معصومي دلش برايم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه هميشه در همه جا...
آه.
با كه بتوان گفت؟
كه بود با من و پوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراغش به شيون و فغان بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي ...
ديگر كافي است
((منتظر ترین دوست دارت))
واقعا نمی دونم چه حسی دارم. اگه بگم ناراحتم که ناراحت نیستم چون می دونم داره واسه آینده اش قدم بر میداره. اگه بگم خوشحالم که دارم دیوونه می شم باید روزها و ماه ها و ... بشمرم تا روز که دوباره بتونم ثانیه به ثانیه باهاش باشم. ساعت که ساعت همیشگی می شه و اون نیست ضربان قلبم از حالت عادی خارج می شه.
یادمه همیشه به تنهایی بد و بیراه می گفتم اما الآن قدرش رو می دونم چون اگه کسی پیشم بود نمی تونستم با بغض ترکیده ام بنویسم. حتی خیس شدن کیبورد هم برام لذت بخشه چون می دونم ارزش همه اینها رو داری...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو همون دلیل اثبات خدایی که تو افکار منی
تو مثه نگاه ستاره تو عمق یک شب سیاهی
تو مثه یه هم نفس واسه مرغ بی پناهی
منتظر به رات می مونم که تموشه انتظارم
چون می دونم برمی گردی می شینی بازم کنارم
گریه عجیب من هم نمی دونم از چه حسیه
شاید از ترس نبودت از غم بی کسیه
تو رو من واسه همیشه واسه یک عمرم می خواستم
تو هنوز واسم همون که تو رویاهام می خواستم
تو واسم تا آخر عمر بهترین. عزیزترینی
تو واسم تا وقتی هستم بهترین گل زمینی
((منتظر ترین دوست دارت))
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدایا صبر و تحملم رو هیچ وقت ازم نگیر. باشه؟
فریادی از سرحد نبودن. به بلندای تمامی غیبت ها. به رسایی صدای دوست داشتن. فریادی برای فردایی که با تو باشم...
می خواهم نگاه مبهوتم را هنگامی که به چشمان تو خیره شده. می خواهم دستان یخ زده ام را که در دستان تو بی صدا شده. می خواهم قلبم را که برای تو بی تپش شده. می خواهم که با تو باشم ثانیه ثانیه بدور از تک تک آدمها ...
مرا توان تحمل هیچ کس نیست که تنها تو را می خواهم :
جز تو ای دور از من از همه بیزارم
نگاههای پر از سوال دیگران آزارم می دهد هیچ کس در من نشانی از بودن نمی بیند. نمی گویم خسته ام که بی شک پر انرژی تر از همیشه ام. اما ...
دیگران خسته اند از بی تو بودن من. و ترس بی هم ماندن ما. دیگران دیگران دیگران ....
من و تو. ما. آغازی برای سکوت سکوتی به کوتاهی تمامی بودن ها. به گنگی جدایی. سکوتی برای ترس از فردایی بی تو.
به تنها همدم این همیشه تنها...
گل یاس تا تو رو دیده رنگ و روش بیشتر پریده
رفته از دکه گلخونه کمی سرخاب خریده
گل یاس خبر نداره رنگت از شرم و حیاته
سرخ شدی وقتی که گفتم دل من همش باهاته
محال نیست تو رو داشتن محال نیست
تو گفتی من و می خوای این خیال نیست
عطر گلها رو می دوشم بشه دریا
واست خونه می سازم از صدفها
خدا شاهدمه تو آسمونا
تو رو می خواستم از تموم دنیا
گل یخ تا تو رو دیده یخ زده دیگه بریده
به قشنگی تو هرگز گلی تو باغچه ندیده
خدا با تموم احساس تو رو اینجور آفریده
با قلمو های رنگی تو رو زیباتر کشیده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی به زیبایی تو فکر می کنم به لبخندهای دلنشینت به صدای آرامش بخشت و به هرآنچه که داری و هیچ کس ندارد بارها خود را نگاه می کنم و در مقابل خدا زانو می زنم که چگونه مرا شایسته چنین نعمتی دید؟ بارها و بارها از دست خدا شاکی شدم که چرا هیچی به من نمی ده چرا اینقدر بدشانسی میارم چرا ...
اما روزی که تو مال من شدی روزی بود که خدا تمامی آنچه را در زندگی ام به من نداده بود به چندین برابر به من داد. زیباترین و باشکوه ترین آفریده اش را ...
بی همتایی در این شک ندارم اما در اینکه چگونه خدا را شکر کنم برای آفریدنت هنوز هم ...
تمامی آنچه که زیبا است همه و همه را یکجا به تو داد قلب مهربانی را که هیچ کس ندارد در سینه تو جای داد دستانی که شفا بخش است برای دستان همیشه بیمارم را به تو داد نگاه روشن بخشت را به من داد تا با آن در میان تاریکی ها راه را پیدا کنم و ...
و تو را به من داد تا معنای زندگی کردن و خوشبختی را یکجا احساس کنم ...
به امید انکه خدا همیشه مرا شایسته زیباترین و با شکوه ترین آفریده اش بداند ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدا جون امروز ۵۵۵ روز از آشناییمون می گذره الآن دیگه می تونم بگم باور دارم که لحظه لحظه توی این مدت در کنار ما بودی بابت این ازت ممنونم می دونم هر وقت که احساس کنی ما آمادگیش رو داریم دستمون رو تو دست هم می ذاری و نگاهمون رو به هم گره می زنی بابت همه لطفهات ممنونم و می خوام ازت خواهش کنم که تا آخرین لحظه زندگیمون مارو تنها نذاری ...
گاهی که تنها می شم با غروب و با خورشید و باد و ابر با خدا می گم: کاشکی می شد نفس یه برگ بود روی درخت. اونوقت من منتظر پاییز می شدم تا از درخت جدا بشه. اونوقت من هرجوری که شده می گرفتمش و نمی ذاشتم روی زمین بیافته تا زیر پای این آدمای بی دین خورد بشه و بشکنه. و همیشه برای خودم و توی آغوش خودم نگهش می داشتم. اما بعد می گم نهههههههههههههههه. خدا رو شکر که برگ نیست اگه من نتونم بگیرمش چی؟؟؟
یه بار می گم: کاشکی یه گل بود. اونوقت من از روی شاخه می چیدمش و توی گلدون قلبم می کاشتمش تا دیگه هیچ زنبوری نخواد روش بشینه و هیچ بادی نتونه اذیتش کنه. آخه همه حواسشون به گلا هست و کسی گلارو خرد نمی کنه. اما بعد می گم نهههههههههههههههههههه. خدا رو شکر که گل نیست گلا توی گلدون بعد از یه مدتی خشک می شن بعدش چی؟؟؟
یه بار می گم: کاشکی مثل خورشید بود. دیگه نه زیر پا می موند و نه توی گلدون خشک می شد. همیشه زنده بود تا همیشه. اما بعد می گم نههههههههههه. خدا رو شکر که خورشید نیست آخه خورشید بعضی روزا میره پشت ابر بعدش چی؟؟؟
یه بار می گم: کاشکی ....
همه رو می گم و می گم و می گم اما آخرش ...
روزی صدهزار بار خدا رو شکر می کنم که با اینکه نفس از من دوره. با اینکه نمی تونم ببینمش نمی تونم عطر تنش رو بو کنم نمی تونم در آغوش بگیرمش نمی تونم تو گلدونم بذارمش اما می دونم که سالمه. می دونم که مال منه. می دونم که دوسم داره و از همه مهمتر اینکه می دونم که هست. نه مثل برگ نه مثل گل نه مثل خورشید نه مثل هیچ چیز دیگه. فقط و فقط مثل خودش مثل نفس که باید ثانیه به ثانیه باشه تا من بتونم زندگی کنم ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
غروب جمعه واسه همه دلگیره مخصوصا واسه عاشقا که از معشوقشون دورن. این بار به امید غروب جمعه ای که با هم لب دریا باشیم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کاش می شد تو این غروب با هم باشیم
واسه این پرنده ها کمی دونه بپاشیم
کاش بیایم دعا کنیم واسه اونا که از هم جدان
واسه بهم رسیدن دست به دامن خدان
کاش میشد با یک دعا همه به هم می رسیدن
دست به دست همدیگه تو آسمون می پریدن
کاش می شد یه لحظه من و تو با هم باشیم
واسه همون یه لحظه تا همیشه شاد باشیم
کاش می شد فقط یه بار نگاهمون به هم گره می خورد
اون دوتا چشم قشنگت منو تا آسمون می برد
حالا که این آرزوها رویای با تو بودنه
همه امید من فقط یه لحظه با تو بودنه
بیا که ما دعا کنیم این روزا هرگز نمیرن
جدایی و نبودن رو هیچ عاشقایی نبینن
((منتظر ترین دوست دارت))
آیینه های دل تو یکی یکی شکسته شد
پنجره های قلب تو به روی فردا بسته شد
باور تلخ مرگِ من رویِ سیاهی های شب
از اون همه خاطره ها مرثیه ای مونده رو لب
دلت می خواد تا بدونی اونکه دوستش داشتی کجاست
اون بالا تو آسمونا بهشت زیبای خداست
غصه نخور عزیز من پنجره ها رو وا بکن
بازم مثل گذشته ها به آسمون نگا بکن
فقط به خاطرت بیار که زندگی یه فرصته
برای اون مسافری که تشنه ی محبته
یه لحظه چشمات رو ببند ببین هنوز دوست دارم
شبا که خوابت نمی ره منم به یادت بیدارم
گریه نکن برای من رسم زمونه همینه
من هنوزم پیشتم نگاه تو نمی میره
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدایا خیلی ها دارن تلاش می کنن تا ما حتی یک لحظه با هم باشیم. بیا بخاطر تلاش اونا هم که شده به ما کمک کن....
ـــــــــــــــــــــــ
شبا که بیدار می مونم شبایی که تو نیستی شبایی که تنهایی آماده می شه تا سایه سیاه رنگش رو بروی من بندازه. همیشه یه فکر و یه رویا و یه آرزو نمی ذاره. این امید که یه روزی این شبا رو تنهایی به صبح نمی رسونم. باور اینکه یه شب یلدا رو با هم تموم می کنیم. باور اینکه یه شبی توی اوج ظلمت و تاریکی بهت می گم دوست دارم ...
اینا نمی ذاره حتی توی تنهایی هم غم و غصه بیاد. شاید بزرگترین شب سال شب یلدا باشه اما می خوام بدونی که بزرگترین شب تمام زندگیم شبی هست که تا صبح در کنار تو هستم. بدون ترس از اینکه صبح فردا رویای با تو بودن پایان می گیرد. بی صبرانه منتظر با شکوه ترین شب زندگیم هستم ...
به من نگاه کن واسه ی یه لحظه
نگات به صدتا آسمون می ارزه
من از خدامه بکشم ناز تو
تا بشنوم یک لحظه آواز تو
من از خدامه پیش تو بمونم
جواب حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم دیوونت
سر بذارم رو شهر امن شونت
من از خدامه بمونی کنارم
من که بجز تو کسی رو ندارم
من از خدامه که نباشه دوری
فقط دلم می خواد بگی چه جوری
منن از خدامه که یه روز دعامون
بره تو آسمون پیش خدامون
بهش بگیم که بعد از او همه درد
خدا یه بار نگاهی هم به ما کرد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاید هنوز هم خدا ما رو لایق با هم بودن نمی دونه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بارها و بارها میان این همه نگاه به دنبال یک نگاه آشنا گشتم. نگاهی که به من بیاموزد زندگی کردن را نگاهی که به من نشان دهد که زندگی ارزش زندگی کردن داره. دنبال نگاهی که به من ببخشد محبت را نگاهی بدون کینه بدون نفرت بدون ترحم بدون بی تفاوتی. نگاهی پر از عشق...
درست در میان بی نگاهی ها و غریبی ها نگاهی را دیدم که برایم آشنا بود. نگاهی که هرگز نتوانستم ببینمش بلکه درکش کردم که هست که باید باشد. نگاهی که از پشت دیوار بلند فاصله ها و از پشت پرده سیاه جدایی ها بر من درخشید و در اوج بی صدایی اش فریاد زد که:
با من بمان که دنیا روزی به کام ما خواهد گشت
باشد که آن روز چندان دور نباشد
توی روزهایی که دلم می خواد باور کنم رویای با تو بودن داره به حقیقت تبدیل می شه. یه اتفاق رویایی افتاد. خودم هم باورم نمی شه اما خوبشو دیدم...
برای اولین بعد از این همه مدت توی خواب صورت ماهش رو دیدم. که لبخند می زد. همیشه از این موضوع رنج می بردم که چرا هیچ وقت توی خوابهام به صورتم نگاه نمی کنه چرا نمی ذاره من ببینمش اما دیشب دیدمش. دیشب به من گفت دوستم داره. دیشب بهش گفتم دوستم داره. دیشب همه بدنم عرق کرده بود. دیشب نخوابیده از خواب بیدار شدم. دیشب ...
دیشب آسمان شهر بارانی بود دل من غرق در شادکامی بود
دیشب تو را در خواب دیدم کاش این یک حقیقت رویایی بود
دیشب تو نبودی به باران قسم خواب دیدنت مثل بیداری بود
دیشب از خواب پریدم به امیدت ولی دیدنت فقط یک رویای شبانگاهی بود
دیشب مرغ حق ناله سر می داد آسمان دلش طوفانی بود
دیشب او با ناله اش می گفت دیدنش برایت خود زیبایی بود
دیشب تو بودی و من بودم دیشب برای من بهترین تنهایی بود
تو را داشتم در بازوانم برای دستانم لمث گل مردابی بود
دیشب تا سحر بیدار بودم اشکهایم گواه نیلوفر سحرگاهی بود
((منتظر ترین دوست دارت))
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
یعنی می شه؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
خدایا باتمام مشکلاتم بابات لطف بزرگی که در حقم کردی ممنونم.